اشکامو هدیه میکنم به جاده جداییمون به التماس آخرم دو واژه ی "نرو" "بمون" اشکامو هدیه میکنم به رفتنت بدون من به تلخی این واقعه حادثه جدا شدن اشکامو هدیه میکنم به قاب عکس روبروم قطره به قطره میچکم تا بشکنه بغض تو گلوم س میکنم بی اختیار این همه عکس و یادگار حریف رفتنت نشن میری به رسم روزگار اشکامو هدیه میکنم به این ترانه، این صدا به این که تو اول راه قصه رسید به انتها حس میکنم بی اختیار این همه عکس و یادگار حریف رفتنت نشن میری میری به رسم روزگار 

+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 15:0 توسط پرنده ي مهاجر
|

ای زیباترین ترانه هستی بدان که شب میلادت برایم ارمغان خوبیها و زیباییهاست پس ای سرکرده خوبیها میلادت مبارک . . . دستانم تشنه دستان تو، شانه هایم تکیه گاه خستگیهایت به پاکی چشمانت قسم تا ابد با تو میمانم بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم چون میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت عزیزم سالروز تولدت مبارک. تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب مهربانت کنم ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگویم تولدت آذین زندگی ام باد . . . در تمام عمرم یک بار عاشق شدم و وابسته به کسی که برای داشتنش حاضرم از تمام زیبایی های دنیا بگذرم نبض حیاتم بعد از عشق به خدا برای تو می تپد سالروز تولدت مبارک عشق را اولین بار در نگاهت تجربه کرم زندگی را در کنار تو آموختم دلم را به تو بهترین امینم سپردم روز تولدت را در تاریخنگار قلبم حک کردم تولدت مبارک میخواستم زیباترین کلام را برایت بنویسم اما پنداشتم ساده نوشتن همچون ساده زیستن زیباست تولدت مبارک دوستت دارم 



+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 23:42 توسط پرنده ي مهاجر
|

گلنار گلنار کجایی که از غمت ناله می کند عاشق وفادار
گلنار گلنار کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار
گلنار گلنار دمی اولین شب آشنایی و عشق ما بیاد آر
گلنار گلنار در آن شب تو بودی و عیش و عشرت و آرزوی بسیار
چه دیدی از من، حبیبم گلنار
که دادی آخر، فریبم گلنار
نیابی ای کاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم گلنار
بود مرا در دل شب تار آرزوی دیدار
تا به کی پریشان تا به کی گرفتار
یا مده مرا وعده ی وفا راز خود نگه دار
یا بروی من خنده ها بزن قلب من بدست آر
چه دیدی از من، حبیبم گلنار
که دادی آخر، فریبم گلنار
نیابی ای کاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم گلنار
لب خود بگشا لب خود بگشا به سخن گلنار
دل زارم را مشکن گلنار
نشدی عاشق نشدی عاشق ز کجا دانی
چه کشد هرشب دل من گلنار
لب خود بگشا لب خود بگشا به سخن گلنار
دل زارم را مشکن گلنار
نشدی عاشق نشدی عاشق ز کجا دانی
چه کشد هرشب دل من گلنار
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 16:7 توسط پرنده ي مهاجر
|

زنی که تو بهت و ترس منو زایید مردی که پدر بوده و مرده می دید
هفت سالگی رهامو توی لجن سیگار داغ رو پشت دست و زدن
مث عورت چروکیده ی ننه توی قصه جر خوردن و له شدن
حالت خلط صبح اول طلوع چندش از صد تومنی عیدی عمو
تف تو لیوان آب دبیر دینی صب چایی شیرین خالی و شب سیب زمینی
شرم کیکرز از پای برادرم نیگاه شکسته ی عینک خواهرم
حسرت فوت شمع کیک تولد خارش خشتک از روی تعمد
عقده ی ریش و سبیل و تیغ ژلت حس ژان والژان بودن واسه کوزت
خط شورت مانتو تنگه دهه ی هفتاد سیخ کردن عشق از درد زیاد
پیش بزرگ مجلس شعر وبا یه هزاره احتضار امید شفا
باد مقدس یه مرجع دینی بحران لواط و شهوت و زنا
تویه اتاق به وسعت یک مستراح یه خلو یه خلا خلسه فکر خدا
زندگی فارغ از معنی زندگی فقط یعنی
مث یه مرده بازی کرده- شدن تنها مث مرده راه رفتن
بوی بد جوراب یه دختر قاعده مشت یه تصویر تو صورت آینه
شکوندن سی دی صدای فرهاد تهوع تکرار یاد خاطره
نبض ذهن فلجی که کتابیده چشم کور حس خری که خوابیده
حذف رنگ و هندسه از پیکاسو تنها گم مث آیدین آغداشلو
تکرار یه ملودی پای ظناب دار یه غزل از عشق تو قافیه خیار
اوج لذت جنسی من و یه گاو ترجمه ی تخم به انگلیسی لاو
یه سرزمین امن واسه مردن توی تلخی گذشته سر خوردن
شکل یه رپر معترض مضحک گم تویه مای خیالیه خالی از من
کاشف عنصر درد و انفجار آخر یه رمان ابزورد انتحار
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 22:22 توسط پرنده ي مهاجر
|

رسیده روز تولد تو که باز برات هدیه بگیرم تو پرستوی امیدی مگر از من تو جه دیدی زیبا ترین تولد ها ، آن هائیست که در رویا برای کسی میگیریم وقتی که پاتو گذاشتی روی این زمین خاکی
واسه من اینم یه جور بهونه ست بگم که چقدر برات میمیرم
روز آغاز زیستن مبارک
غربت من و که دیدی از کنارم پر کشیدی !؟
با تمام بی وفائیت میگم تولدت مبارک
دوستت دارم ...
که عاشقانه دوستش داریم
بهترین دلیل واسه زندگیم تولدت مبارک
تموم گل های عالم شدن از دست تو شاکی
خدا هم هواتو داشته ، تو رو با گلا سرشته
با تو دنیای پر از درد ، واسه من مثل بهشته
روز میلادت مبارک عزیزترینم .
عزیزم آهنگ صدایت با به دنیا آمدنت زیبا ترین ترانه زندگیم
نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم است
پس با من بمان تا زنده بمانم ... تولدت مبارک . . .
هنوز هم زمستون به یادت بهاره / تو قلبم کسی جز تو جائی نداره
صدای دلم ناسازگاره / سکوتم به جز تو صدائی نداره
عزیزم تو اولین کسی هستی که عشقش در قلبم متولد شد
و تولد عشق تو در بهار را تا پایان حیات بشر به کما خواهم برد
از طرف عاشق همیشگی تو . . .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 18:5 توسط پرنده ي مهاجر
|

بي تو دنيا بر سرم آوار شد بين ما هر پنجره ديوار شد درد ما در بودن ما ريشه داشت رفتن و مردن علاج كار شد آشنايي هاي خوش آواز ما ابتدا نفرت سپس انكار شد آنكه اول نوش دارو مينمود بر لب ما زهر نيش مار شد عيب از ما بود از ياران نبود تا كه ياري يار شد بيزار شد
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 20:26 توسط پرنده ي مهاجر
|

نیمه شب آواره و بی حس و حال ، در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ایی آغاز کردیم در خیال، دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت ، یک دوسال از عمر رفــت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار ، را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را ، آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود ، چون من از تکرار او هم خسته بود
امد و هم اشیان شد با من او ، هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با منو ، ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگی ، ایــن چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر ، وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زه دنیا بی خبر ، دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد، گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش ......
گفتمش در عشق پا برجاست دل ، گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق بان شوی دریاست دل ، بی تو شام بی فرداست دل
دل زه عشق روی تو حیران شده ، در پی عشق تو سرگردان شده
گفت .........
گفت در عشقت وفادارم بدان ، من تو را بس دوســت میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان ، چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من، با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده ، دل زه جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده ، عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خمـــــوش ، طعم بوسه از سرم برد عقل و هــوش
در سرم جز عشق او سودا نبود ، بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود، همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود ، در نجابت در نکویی طاق بود
روزگـــــار.....
روزگار اما وفا با ما نداشت ، طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت ، بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس، حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود ، در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ، ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..
بی خبر پیمان یاری را گسست ، این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت ، رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است ،خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد ، این گدا مشمول اون رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد ،عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست ، از غمش با دود و دم هم دم شدم
باده نوش غصه او من شدم ، مست و مخمور و خراب از غم شدم
زره زره آب گشتم
کم شدم.....
آخر آتش زد دل دیوانه را ......
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من .....
عشق من از من گذشتی خوش گذر ، بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زه سر ، دیشب از کف رفت فردا را نگر
اخر این یک بار از من بشنو پند ،بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه ســــود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز اید به رود ، ماهی بیچاره اما مرده بود...
بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 22:17 توسط پرنده ي مهاجر
|

ای خدا ای خدا ای خدا آآآ از همه مردم دنیا رانده
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا
عشق بی غم توی خونه
خنده های بچه گونه
به دلم شد آرزو
بازی عمرمو باختم
کاخ امیدی که ساختم
عاقبت شد زیر و رو
ای خدا ای خدا ای خدا
تو بر من ای فلک بیداد کردی
دل شاد مرا ناشاد کردی
شکستی در گلویم شوق آواز
نصیبم نصیبم ناله و فریاد کردی
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 10:11 توسط پرنده ي مهاجر
|

vaghti bad arom arom boto navazesh mikone tabiat vojodeto enghad setayesh mikone vaghti ke yavashaki khab be soraghe to miyad baraye dashtane cheshmaye to khahesh mikone in hame ashegh dari chetor hasodi nakonam vaghti shab faghat miyad baraye khabidane to khorshid az khab pa mishe vase didane to vaghti ke cheshme harise vase lames tane to ya ke pichak arezoshe beshe pirahane to vaghti har parande be eshghe to parvaz mikone eshghe to hata tabiyato havas baz mikone vaghti to ghalbe khoda in hame ja hast vase to charkh gardon vase to gardesho aghaz mikonee in hame ashegh dari chetor hasodi nakonam in hame ashegh dari chetor hasodi nakonam 
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:9 توسط پرنده ي مهاجر
|

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی بازم منو خط می زنی
باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:39 توسط پرنده ي مهاجر
|


تنها آغوش مردانۀ مهربانی كه بی شهوت به رويم گسترده ميشود
تنها لبهای مردانه ای كه بی عطش تن،بيدريغ بوسه بارانم ميكند
كه چه بارانی ست اين باران ...سبز ميشوم ازحقیقتش و بالنده سرشار می شوم
ميدانی،تنها كابوس زندگيم كه لحظه ای تنهايم نميگذارد
نبودنت است خوبِ من...نبودنت
در اوجِ حضوری و هر لحظه...كابوس رفتنت رهايم نميكند
چه كنم اگر نباشی،ای تو معنای حقيقی و راستينِ عشق؟...بی تو چه کنم
با گرگهای وحشی و گرسنۀ تيز چنگال...كه بی تو،كوچكم و بی پناه
رهایم مكن...تنهايم مگذار
بمان با من كه آغوشت تنها پناهگاهِ امن و گرمِ جاودانه است...تنها آغوشِ بی توقع
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:56 توسط پرنده ي مهاجر
|

سرتو بالا بگیر تا هنوز دیر نشده تا دلم زیر فشار غصهات پیر نشده سرتو بالا بگیر من تحملم کمه تو دلم به حد کافی پر غصه و غمه سرتو بالا بگیر من کنارتم هنوز چی اوردن به سرت؟ که می نالی شب و روز سرتو بالا بگیر من کنارتم هنوز چی اوردن به سرت؟ که می نالی شب و روز من خودم اینجا غریبم جز تو هیچکی رو ندارم گل من تحملم کن که یکم دووم بیارم توی لحظه های دلگیر این تو خاطرت بمونه که همون یه قطره اشکت زندگیمو میسوزونه زندگیمو میسوزونه سرتو بالا بگیر من کنارتم هنوز چی اوردن به سرت؟ که می نالی شب و روز سرتو بالا بگیر من کنارتم هنوز چی اوردن به سرت؟ که می نالی شب و روز ؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 12:9 توسط پرنده ي مهاجر
|

گوش گوش، دو تا گوش دو دست باز یه آغوش
بیا بگیر قلبمو یادم تورا فراموش . . . .!
چوب چوب یه گردنجایی نری تو بی من
دق می کنم میمیرم اگه دور بشی از من . . .!
دست دست دوتا پا یاد تو مونده اینجا
یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیجا . . . !
من من یه عاشق همون دل سابق
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 15:28 توسط پرنده ي مهاجر
|

+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 19:52 توسط پرنده ي مهاجر
|

براي گفتن من شعر هم به گل مانده هرچند كه تا منزل تو فاصلهاي نيست، فاصلهاي نيست
نمانده عمري و صدها سخن به دل مانده
صدا كه مرهم فرياد بود زخم مرا
به پيش درد عظيم دلم خجل مانده
از دست عزيزان چه بگويم گلهاي نيست
گرهم گلهاي هست دگر حوصلهاي نيست
حوصلهاي نيست، حوصلهاي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز اين دستِ مرا مشغـلهاي نيست
ديريست كه از خانه خرابان جهانم
بر سقف فروريختهام چلچلهاي نيست، چلچلهاي نيست
در حسرت ديدار تو آواره ترينم
روبروي تو كيم من يه اسير سرسپرده
چهره تكيدهاي كه تو غبار آينه مُرده
من براي تو چي هستم كوه تنهاي تحمل
بين ما پل عذابه من خسته پايه پل
اي كه نزديكي مثل من به من اما خيلي دوري
خوب نگام كن تا ببيني چهره درد و صبوري
كاشكي ميشد تو بدوني من براي تو چي هستم
از تو بيش از همه دنيا از خودم بيش از تو خستهام
ببين كه خستهام تنها غرور عصاي دستم
از عذاب با تو بودن در سكوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم
تو سراپا بيخيالي من همه تحمل درد
تو نفهميدي چه دردي زانوي خستهام رو تا كرد
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 11:56 توسط پرنده ي مهاجر
|

تو آسمون زندگیم ستاره بوده بی شمار
تو بودی و هستی هنوز سهم من از این روزگار
با شب من فقط تویی
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:54 توسط پرنده ي مهاجر
|

چشم من بيا من رو ياري بكن
با تموم ابـــــــراي آسمونها
كاشكي ميداد همه رو به چشم من
تا چشمهام به حال من گريه كنن
خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
چشم من بيا من رو ياري بكن
تا قيامت دل من گريه ميخواد

+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:21 توسط پرنده ي مهاجر
|

من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد باقیشم بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه سرزنش نکن دلم رو بخدا اون یه بیگناهه باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه اما اشکاتو نگه دار نذار اینجوری بریزه
دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تا
تو چشام عشقو ببینی
فکر نکن این اعتراضه
همیشه نبودن تو
کرده این دلو کلافه
واست عاشق بودن من
میدونم واست یکی شد
بودن و نبودن من
اولش گفتم یه حسه
یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم یه عشقه
حد و اندازش زیاده
جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم
بیا و بهم کمک کن

+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 16:23 توسط پرنده ي مهاجر
|


+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 8:49 توسط پرنده ي مهاجر
|

برای خواب معصومانه ی عشق بذار قسمت کنیم تنهاییمونو غریبگی نکن با هق هق من چرا از سایه های شب بترسم کمک کن تا برای هم بمیریم
کمک کن بستری از گل بسازیم
برای کوچ شب هنگام وحشت
کمک کن با تن هم پل بسازیم
کمک کن سایه بونی از ترانه
برای خواب ابریشم بسازیم
کمک کن با کلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازیم
میون سفره ی شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
تو رو می شناسم ای شبگرد عاشق
تو با اسم شب من آشنایی
از اندوه تو و چشم تو پیداست
که از ایل و تبار عاشقایی
تو رو می شناسم ای سر در گریبون
تن شکسته تو بسپار به دست
نوازش های دست عاشق من
به دنبال کدوم حرف و کلامی ؟
سکوتت گفتن تمام حرفاست
تو رو از تپش قلبت شناختم
تو قلبت ، قلب عاشق های دنیاست
تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آینه بردی
تو خورشید رو به دست من سپردی
کمک کن جاده های مه گرفته
من مسافرو از تو نگیرن
کمک کن تا کبوترهای خسته
رو یخ بستگی شاخه نمیرن
کمک کن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربونی رو بگیریم
کمک کن تا برای هم بمونیم
بذار قسمت کنیم تنهاییمونو
میون سفره ی شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن ![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 2:8 توسط پرنده ي مهاجر
|

وي آمدنت عقده گشاي دل تنگم
شيرين کن از آن عشق شکرريز، مرا کام
تا تلخي ايام ننوشانده شرنگم
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 18:55 توسط پرنده ي مهاجر
|

خوابیدی بدون لالایی و قصه
اونجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 17:15 توسط پرنده ي مهاجر
|

مدتي شد که در آزارم و ميداتي تو
به کمند تو گرفتارم و ميداني تو
از غم عشق تو بيمارم و ميداني تو
داغ عشق تو به جان دارم و ميداني تو
خون دل از مژه مي بارم و ميداني تو
از زبان تو حديثي نشنودم هرگز
از تو شرمنده يک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزورده شوم از کويت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کويت
گوشه اي گيرم و من بر نيايم سويت
نکنم با دگر ياد قد دلجويت
ديده پوشم ز تماشاي رخ نيکويت
سخني گويم و شرمنده شوم از رويت
بشنو پندو مکن قصد دل آزورده خويش
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:51 توسط پرنده ي مهاجر
|

جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلط است رفتن و لاست ز کوي تو ستادن غلط است چون شود خاک بر آن خاک به يادت باشم شرح در ماندگي خود به که تبرير کنم عاجزم چاره من چيست چه تدبير کنم نخل نوخي ز گلستان جهان بسيار است ترک زرين کمر مي ميان بسيار است با لب همچو شکر تنگ دهان بسيار است قصد آزوردن ياران موافق نکند
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم اميد به روي تو گشادن غلط است
روي پر گرد به راه تو نهادن غلط است
جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است
تو نه آني که غم عاشق زارت باشم
مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست
خون دل رفته ز دامانم و تدبيري نيست
از جفاي تو بدين سانم و تدبيري نيست
چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست
گل اين باغ بسي سرو روان بسيار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است
نه غير از تو جوان نيست جوان بسيار است
ديگري اين همه بيداد با عاشق نکند
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:26 توسط پرنده ي مهاجر
|
